تبليغاتX
بیگانه

منوی اصلی

نویسنده وبلاگ

محمد مهدی دولت ابادی

آرشیو مطالب

پیوندها

روانشناسي دانشگاه شيرازکافه چکش- بابك نجفي-رهای زيباپسران بدمهمون تازه واردکیمیای عشقyek rahaبه میهمانی باران بیا... بهار اینجاست...نامه هايی که پاره کردی حرارما هیچ ما نگاهخط خطی های شبانه لُرِسّوگفتار سبزنشريه ي فرهنگي و اجتماعي مردم لراز ابتداپارادوکسكلبه منتاریخ قوم لرلریاتیدار المجانين یه دنیا حرف از دفتر خاطراتتريبون آزادكلبه كوچولوي ِ‌ منتولد دوبارهسراب در دویدن آهوآری آغاز دوست داشتن استقاصدک یا پرستوخرها عمر دراز دارندنگارش هذیونیات یک ابلهچراگاهی برای نسل فهیمدوست ايرانتو نیستی و این درو دیوار هیچ وقتدكتر شريعتيدكتر سروشوبلاگ نشريه فراسومجمع دانشجویان بویراحمدی دانشگاههای شیرازسمپادیشاهین نجفیchet حسین پناهی
mowj.ir


Powered By
BLOGFA.COM

برادر بزرگ ما را زیر نظر دارد !

واژگانم را گم كرده ام .هرگاه كه به گذشته ي چند هزار ساله ي ايران نگاه مي كنم و انسانهايي  را كه براي ازادي ايران فدا شدند بياد مي اورم ناخوداگاه بغضي سنگين را بر بيخ گلويم حس مي كنم كه مي خواهد بتركد و من از شرم اطرافيانم كه جمله ي مسخره و بيخود مرد كه گريه نمي كند را بسويم روانه نكنند خود را كنترل مي كنم و تلاش مي كنم از ان موقعيت مزخرف بدر ايم.

 از همان ابتدا كه پادشاهان ايران زنان بودند و سپس كوروش و داريوش .انزمان كه اريوبرزن بدست خود ايرانيها با دشنه ي ناجوانمردي كشته شد. قوام السلطنه كه به قيمت بدنام كردن خود اذربايجان را به مام ميهن بازگرداند .اميركبيرها ، مصدق ها ، بازرگانها و هزاران انسان بزرگ ديگر را خود ايرانيها با وهم خيانت چون حلاج بدار اويختند.. نميدانم چرا خواندن همه چيز و همه كس در اين كشور حرام است . هدايت و چوبك كه منفور هستند.مشيري هم كه اصلآ.شاملو كه اسمش را هم نياور. اخوان را هم با اكراه پذيرفتند. در گوشه اي خلوت خاكش كردن كه شايد زيادها برود اما نرفت ! مصدق كه از صراط مستقيم منحرف شد. بازرگان هم كه خائن بود.همه مشكل دارند.همه

 چرا تاريخ ايران شدست افسانه سرايي ؟ كار بجايي رسيده كه بقول بزرگي كه ميترسم اسمش را بياورم ( انوقت مي گويند منم مفسد في الارضم )اين سالها راه ازادي از بزرگراه شيخ فضل الله نوري مي گذرد !

 همه مي خواستيم ايراني ازاد داشته باشيم براي همه ي ايرانيان . اما دريغا ! در اين سالها چه انسانهايي ، چه دانشجوياني ، چه مردماني و چه روشنفكراني كه هزينه دادند ولي باز مزاحم بودند و معاند و كافر.خوردندي و بردندي و همه را بيگانه خواندندي و ستون پنجم بيگانگان .

 تا رسيد به امروز . چه روزهاي ملتهبي را پيش از انتخابات گذرانديم .هميشه به خودم مي گفتم ديگر چنين روزهايي تكرار نخواهد شد چون ممكن است دانشجو نباشي ،ممكن است ايران نباشي ، ممكن است اصلآ نباشي ! امتحان داشتيم اما هر روز ساعتها وقت مي گذاشتيم.حرف مي زديم . پيام مي فرستاديم . با پول خودمان تراكت چاپ مي كرديم .چه جاهايي تراكت پخش كرديم و پوستر چسبانديم.چه حرفهايي شنيديم.مي پرسيدند چقدر پول گرفتي تبليغ مي كني ؟ گاه نزديك بود كتك مفصلي بخوريم .

انتخابات شد و همه در انتظار نتيجه در عين حال كه مطمئن بوديم پيروزيم. اما شب كه وزارت كشور امار را اعلام مي كرد نزديك بود قلب همه مان بايستد. اين يكي پشت سر هم سيگار مي كشيد.ان يكي حالش بد شد و بردنش بيمارستان. ديگري مدام قدم ميزد. تلفنها و موبايلها بيكار نمي شدند و ديگر تمام. بعضي از دوستان پشت گوشي گريه مي كردند تعدادي بغض داشتند اما به سختي جلويش را گرفته بودند. شب همه خوابيدند اما من نتوانستم بخوابم .تا صبح بيدار بودم و ... . شنبه شد و عصر شنبه. بچه ها بغضهاشان را فرياد كرده بودند. ارام شدني نبودند .اما باز هم هموطنانمان در لباسهاي سبز و گاه پيراهن هاي سفيد و شلوارهاي سياه ازادي خواهي را جرم دانستند و سرهامان را به تيغ تحجر مي بريدند. صحنه هايي كه هيچوقت فراموش نخواهد شد .

ان شب كه زني ساعت 12 ميان بچه ها امد و گريه مي كرد و ميگفت مي خواهند بكشنتان ، برويد خوابگاه . بچه ها هركاري مي كردند ارام نميشد. ان لحظاتي كه از بس گاز اشك اور را دوستان از براي هديه نوش مي كردند تنفسشان قطع شده بود. دستهايي كه براي نشان دادن دوستيشان از گردن دانشجويان اويزان كرده بودند. دوستي ديگر را ديدم كه بر اثر چماق همكلاسيهامان چشمش خون اورده بود. صحنه اي كه برخي از خس و خاشاك ساچمه خورده بودند و كنار سلف افتاده بودند. منظره اي كه خودروي سبزپوشان محبوب جامعه  در را شكستند و همراه چماق به دستان في سبيل الله وارد دانشگاه شدند و زدند و بردند و كشتند ! راستي در برابر تراژدي بزرگ از دست شدن فرزند كه فردوسي بزرگ هزارسال پيش انچنان بر درد روايتش مي كند كه اينسوي زمان به خواندنش هربار گريسته ايم – حكايت رستم و سهراب را مي گويم – چه مي توانيم بكنيم ؟

هميشه دو گروه بيشترين خيانت را بر پيكره ي بشريت و ازادي روا داشته اند. مردمان خنثي و انسانهاي متحجر و منجمد الفكر و مطلقگرا . و ما هر دو را در وسعت زياد شاهد بوديم و باشان همپياله شديم . دانشجويان در شرايطي كه تنها مانده بودند ، ايستاده بودند و شعارشان را با دز پايين سر مي دادند. من اما با دلشوره اي عجيب كه توان بر پا ايستادنم نبود به درختي تكيه داده بودم و ميديدم دانشجوياني را كه خواسته هاي حداقلي كه جز ابتدايي ترين خواسته هاي بشريت است را فرياد ميزدند و من با درد اينكه ما هنوز در چه خواسته هاي حداقلي مانده ايم اشكهايم را پاك ميكردم و زير لب زمزمه ميكردم : عفونت ات از صبريست كه پيشه كرده اي به هاويه ي وهن !

اینجا شیراز است.دانشگاه شیراز.خوابگاه مفتح دانشگاه شیراز.امروز نیروی انتظامی و لباس شخصیها وارد دانشگاه شدند و ...  . امشب همه بیدارند چرا که احتمال میرود به خوابگاه حمله شود.امشب همه ناراحتند چرا که امروز همکلاسیهامان را برای ادای پاره ای توضیحات تو محوطه جمع کردند و به جاهای نامعلومی بردند.همه بیدارند و نمیتوانند چشمانشان را ببندند چرا که امروز چشمانی را دیدند که خون فواره میکرد. بیدار بودیم تا صبح

اي عجب ! شلم شوربايي بود. وقتي در كشوري كار به جايي مي رسد كه دانشجو در خوابگاهش بايد چماق بردارد و مواظب خويش باشد ديگر حرفي براي هيچ كس باقي نمي ماند.

امارتیاسن ارزوی عجیبی داشت.ارزو داشت وقتی فرزندش ارزوهای پدرش ، کتابش  و خواسته هایش را بخواند به ارزوهایش بخندد چرا که دوست دارد پسرش اینها را سالها پیش بدست اورده باشد.ارزو داشت نه عقیده و خواتش و نه عقایدش ماندگار نباشد. کاش میشد.کاش

چاره ي درد ما به قول ان شاعر دور از وطن كمي ازاديست ! ما نگفتيم تو تصويرش كن .

محمد مهدی دولت ابادی. تاریخ ارسال:پنجشنبه 1388/05/01 لینک ثابت