پرده ی دوم
از قدم زدن زیر باران لذت می برد.گاه نیمه های شب در کوچه های خلوت که از چراغهای زرد روشن شده است قدم می زد. آن شب باران ملایمی میبارید و او زیر باران در کوچه های خیس راه می رفت. با گامهای شمرده و آرام. موهایش تمامأ خیس شده بود. از پلکانش آب می چکید. مرد دوست نداشت پلکانش را بمالد. از اینکه قطره ها خودشان بیفتد لذت می برد.هدفون در گوشش بود و به آهنگ لایتی گوش میداد. سیگار مارلبروی قرمز هم بین انگشتانش به چشم میخورد که هراز چند گاهی کامی از آن می گرفت.
چندان دلیل قدم زدنش به صورت مداوم و بدون چتر برایش روشن نبود. شاید می خواست نوعی ادای روشنفکری در بیاورد و شاید تظاهر به متفاوت بودن. ممکن است برای فراموش کردن سؤالات و مشکلاتش باشد.ولی احساس میکرد اینها نبود.چیزی که به نظرش میرسد درست تر باشد ،تلاش برای رسیدن به آرامش و تجربه ی تنهایی بود. میلی بود به بی خیال بودن و رهایی .
مرد از چتر متنفر بود. منشأ انسان را طبیعت می دانست و استفاده از چتر را باعث جدایی انسان از اصلش می پنداشت. باران از اصول طبیعت است و چتر پرده ای می گذارد بین او و اصلش. وقتی از چتر استفاده می شود هر لحظه باران به قسمتی از زمین نمی رسد.مطئنأ زمین هم از باران لذت میبرد و او حس می کرد با چتر گرفتن به قسمتهایی که نمی گذارد باران به ان برسد ظلم کردست. این یک پندار نبود بلکه عقیده ی واقعیش بود. مرد گوشه ای از خیابان نشست و مردمی که عبور می کردند را نگاه میکرد.به نظرش می رسید که مردم همه عجله دارند.انگار دنبال چیز خاصی هستند.همه تنها بودند،هرچند که به ظاهر آدمهای زیادی در کنارشان حضور داشت. حتی انانکه عاشق همند.عجیب است.این همه ادم و همه تنها ! همه از هم نفرت دارند در حالیکه هیچکدام همدیگر را نمی شناسند. (( بنظر می رسید انسانها در مه گم شده اند. بی رحمی نگاهها، سردی دست ها و شقاوت زبانها آزارش می داد.))همه تنهایند اما در عین حال از رابطه داشتن می ترسند و فراریند.
مردی بافاصله ی چند متریش نشسته بود.آتشی روشن کرده بود و خود را گرم می کرد. لباسی مندرس به تن داشت.در فکر فرو رفته بود.مرد دوست داشت میتوانست ذهن مرد را بخواند تا ببیند به چه فکر می کند.آزرده و عاجز از زندگی به نظر می رسید. دلش میخواست می توانست برود و با او همصحبت شود اما نوعی ترس،شاید هم نوعی چندش که در زمان دیدن فقیری در ما برانگیخته میشود مانع میشد.اما عقیده اش این بود که حرف زدن با اینگونه مردمان بسیار مهمتر است از سیر و مکاشفت در عوالم روحانی و تلاش برای اثبات عدم یا وجودخدا.در عین حال که انرا بسیار دوست میدارد و با ارزش است. بغضی مخفی گلویش را می فشارد.دوست داشت انرا بر سر کسی خالی کند ولی هیچ کس جز خدا را لایقش نمی دانست. ناتوانی در توان کمک به او ناراحیتش را بیشتر می کرد.هرچند تعداد چنین آدمهایی زیاداست اما اگر می توانست لااقل به یکیشان کمک کند باز خدمتی بود به تمام بشریت.
مرد کمی سردش شده. بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. از اهنگی که در حال پخش بود برای ان لحظه لذت نمی برد و عوضش کرد.چه ذهن مغشوشی داشت.در این بین ناخودآگاه فکرش به این سمت رفت که چرا کامو از زنان باهوش متنفر بود و چرا سیمون دوبوار را تحقیر میکرد. گاه با جمله فوئرباخ که میگوید : " اعتقاد دینی و پرستش ذات ماوراالطبیعی، بارزترین جلوه ی از خودبیگانگی انسان است " کلنجار می رفت.یادم رفت بگویم که سیگارش تمام شدست و او قصد دارد یکی دیگر روشن کند.شاید بگویید چه فرقی می کند برای ما.حق با شماست !
مرد وقتی به برنامه ی یک سال اینده اش نگاه می کرد می دید که همه اش تکراریست و فقط این وسط گاه لحظاتی با هیجانات مثبت و منفی و لذات مثبت و منفی کوتاهی وجود دارد که باید به آنها اکتفا کند و چیزی بیشتر از این هیچوقت نخواهد بود.
واقعیت اینست که سرانجام همه یکی است و آنهم مرگ. فقط مسیرها کمی فرق می کند. عده ای با لذت بیشتر و عده ای هم با ذلت بیشتر! و هنوز که هنوز (( برای مرگ ، سرطان و نامهربانی درمانی نیافته ایم.))
مرد وقتی از بالا خود را نگاه میکرد سردرگم میشد. نه می توانست خودش را تعریفی کند و نه میدانست به کدام سمت می رود. چه عشقهای پنهانی که همچون دیگران در دلش بود.همه نیمه کاره بودند.محقق کردنشان یا خیانت بود یا جفا ! خانم میچل (( هنوز امید بر می بندم و دام برمی نهم، اما از دست یاری دهنده و کلام مهرامیز همچنان خبری نشده است! گوش شنوایی به چنگ نیاورده ام! همچنان دامم را تهی می یابم! دیگر نه پای نشستن برایم مانده است و نه حوصله ی دیگربار و دیگربار که دامی بازگسترم ... )) باز تکرار همان تکراره ها.نسل های متوالی و تسلسلی بی فرجام و هیچ نسلی نفهمید که فرقی نمی کند که چه اتفاقی بیفتد و چه تصمیمی گرفته شود.هیچکس نفهمید که میتوان بی واسطه با خدایی که خیرمطلق است و کودکی را بدون پایی برای جست و خیز و بازی افریده حرف زد! کدامشان فهمیدند که به قول نیچه " حقیقت وجود ندارد،همه چیز مباح و رواست." هیچ کس فریاد نکشید که (( چند بهشت و جهنم زندگی مرا جبران خواهد کرد؟))
حرفی برای گفتن با هیچکس ندارد حتی با خودش.اخیرأ ذهنش،حافظه اش و قدرت تخیلش به شدت ضعیف شده و او را یاری نمی کرد.حتی برای تصور صحنه ای ساده. ترس دیگری هم داشت.میترسد از اینکه ممکن است هنگام راه رفتن در خیابان مأموری حکومتی به جرم لذت بردن او را محکوم و بازخواست کند.سانسور،عوامفریبی،مخفی کاری،مقدس و مطلق کردنها و همه وهمه خفه اش کرده بود.همه باید بمیرند و ناموس و دین از جان و مال عزیزتر شده.همه ناموس را مال خود میدانند، حال آنکه ناموس هم انسان است.
شب گذشته اش شعری می خواند که قسمتی از آن توجهش را جلب کرده بود و در ذهنش ثبت شده بود.(( روا مدار که بمیرم و ندانم به کدام آئینم !)) این همان چیزی بود که مرد عاشقانه دوستش می داشت. از بی خیالی،روزمرگی و غرق در پوچیها متنفر بود. (( از هیآت گلها گرفته تا مهندسی سگها ، از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابرها. از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار )) همه و همه دل مشغولی های شیرینی بود که او انرا از غرق شدن در " قضاوت های ارتیستیک " بیشتر دوست می داشت.
نمی دانم تا حال صدای ضبط شده ی گریه ی آرام انسانی را شنیده اید یا نه ! ولی بسیار زیبا و ارامش بخش است.شاید غیر انسانی به نظر برسد ولی بنظر مرد زیباترین آواز صدای گریه ی مرد است!
چقدر عجیبیم. (( زنانی هستند عجیب که به شیشه می گویند شوشه و مردانی که بر هر گلی بشاشند آن گل اتش خواهد گرفت ! ))