تبليغاتX
بیگانه

منوی اصلی

نویسنده وبلاگ

محمد مهدی دولت ابادی

آرشیو مطالب

پیوندها

روانشناسي دانشگاه شيرازکافه چکش- بابك نجفي-رهای زيباپسران بدمهمون تازه واردکیمیای عشقyek rahaبه میهمانی باران بیا... بهار اینجاست...نامه هايی که پاره کردی حرارما هیچ ما نگاهخط خطی های شبانه لُرِسّوگفتار سبزنشريه ي فرهنگي و اجتماعي مردم لراز ابتداپارادوکسكلبه منتاریخ قوم لرلریاتیدار المجانين یه دنیا حرف از دفتر خاطراتتريبون آزادكلبه كوچولوي ِ‌ منتولد دوبارهسراب در دویدن آهوآری آغاز دوست داشتن استقاصدک یا پرستوخرها عمر دراز دارندنگارش هذیونیات یک ابلهچراگاهی برای نسل فهیمدوست ايرانتو نیستی و این درو دیوار هیچ وقتدكتر شريعتيدكتر سروشوبلاگ نشريه فراسومجمع دانشجویان بویراحمدی دانشگاههای شیرازسمپادیشاهین نجفیchet حسین پناهی
mowj.ir


Powered By
BLOGFA.COM

برادر بزرگ ما را زیر نظر دارد !

واژگانم را گم كرده ام .هرگاه كه به گذشته ي چند هزار ساله ي ايران نگاه مي كنم و انسانهايي  را كه براي ازادي ايران فدا شدند بياد مي اورم ناخوداگاه بغضي سنگين را بر بيخ گلويم حس مي كنم كه مي خواهد بتركد و من از شرم اطرافيانم كه جمله ي مسخره و بيخود مرد كه گريه نمي كند را بسويم روانه نكنند خود را كنترل مي كنم و تلاش مي كنم از ان موقعيت مزخرف بدر ايم.

 از همان ابتدا كه پادشاهان ايران زنان بودند و سپس كوروش و داريوش .انزمان كه اريوبرزن بدست خود ايرانيها با دشنه ي ناجوانمردي كشته شد. قوام السلطنه كه به قيمت بدنام كردن خود اذربايجان را به مام ميهن بازگرداند .اميركبيرها ، مصدق ها ، بازرگانها و هزاران انسان بزرگ ديگر را خود ايرانيها با وهم خيانت چون حلاج بدار اويختند.. نميدانم چرا خواندن همه چيز و همه كس در اين كشور حرام است . هدايت و چوبك كه منفور هستند.مشيري هم كه اصلآ.شاملو كه اسمش را هم نياور. اخوان را هم با اكراه پذيرفتند. در گوشه اي خلوت خاكش كردن كه شايد زيادها برود اما نرفت ! مصدق كه از صراط مستقيم منحرف شد. بازرگان هم كه خائن بود.همه مشكل دارند.همه

 چرا تاريخ ايران شدست افسانه سرايي ؟ كار بجايي رسيده كه بقول بزرگي كه ميترسم اسمش را بياورم ( انوقت مي گويند منم مفسد في الارضم )اين سالها راه ازادي از بزرگراه شيخ فضل الله نوري مي گذرد !

 همه مي خواستيم ايراني ازاد داشته باشيم براي همه ي ايرانيان . اما دريغا ! در اين سالها چه انسانهايي ، چه دانشجوياني ، چه مردماني و چه روشنفكراني كه هزينه دادند ولي باز مزاحم بودند و معاند و كافر.خوردندي و بردندي و همه را بيگانه خواندندي و ستون پنجم بيگانگان .

 تا رسيد به امروز . چه روزهاي ملتهبي را پيش از انتخابات گذرانديم .هميشه به خودم مي گفتم ديگر چنين روزهايي تكرار نخواهد شد چون ممكن است دانشجو نباشي ،ممكن است ايران نباشي ، ممكن است اصلآ نباشي ! امتحان داشتيم اما هر روز ساعتها وقت مي گذاشتيم.حرف مي زديم . پيام مي فرستاديم . با پول خودمان تراكت چاپ مي كرديم .چه جاهايي تراكت پخش كرديم و پوستر چسبانديم.چه حرفهايي شنيديم.مي پرسيدند چقدر پول گرفتي تبليغ مي كني ؟ گاه نزديك بود كتك مفصلي بخوريم .

انتخابات شد و همه در انتظار نتيجه در عين حال كه مطمئن بوديم پيروزيم. اما شب كه وزارت كشور امار را اعلام مي كرد نزديك بود قلب همه مان بايستد. اين يكي پشت سر هم سيگار مي كشيد.ان يكي حالش بد شد و بردنش بيمارستان. ديگري مدام قدم ميزد. تلفنها و موبايلها بيكار نمي شدند و ديگر تمام. بعضي از دوستان پشت گوشي گريه مي كردند تعدادي بغض داشتند اما به سختي جلويش را گرفته بودند. شب همه خوابيدند اما من نتوانستم بخوابم .تا صبح بيدار بودم و ... . شنبه شد و عصر شنبه. بچه ها بغضهاشان را فرياد كرده بودند. ارام شدني نبودند .اما باز هم هموطنانمان در لباسهاي سبز و گاه پيراهن هاي سفيد و شلوارهاي سياه ازادي خواهي را جرم دانستند و سرهامان را به تيغ تحجر مي بريدند. صحنه هايي كه هيچوقت فراموش نخواهد شد .

ان شب كه زني ساعت 12 ميان بچه ها امد و گريه مي كرد و ميگفت مي خواهند بكشنتان ، برويد خوابگاه . بچه ها هركاري مي كردند ارام نميشد. ان لحظاتي كه از بس گاز اشك اور را دوستان از براي هديه نوش مي كردند تنفسشان قطع شده بود. دستهايي كه براي نشان دادن دوستيشان از گردن دانشجويان اويزان كرده بودند. دوستي ديگر را ديدم كه بر اثر چماق همكلاسيهامان چشمش خون اورده بود. صحنه اي كه برخي از خس و خاشاك ساچمه خورده بودند و كنار سلف افتاده بودند. منظره اي كه خودروي سبزپوشان محبوب جامعه  در را شكستند و همراه چماق به دستان في سبيل الله وارد دانشگاه شدند و زدند و بردند و كشتند ! راستي در برابر تراژدي بزرگ از دست شدن فرزند كه فردوسي بزرگ هزارسال پيش انچنان بر درد روايتش مي كند كه اينسوي زمان به خواندنش هربار گريسته ايم – حكايت رستم و سهراب را مي گويم – چه مي توانيم بكنيم ؟

هميشه دو گروه بيشترين خيانت را بر پيكره ي بشريت و ازادي روا داشته اند. مردمان خنثي و انسانهاي متحجر و منجمد الفكر و مطلقگرا . و ما هر دو را در وسعت زياد شاهد بوديم و باشان همپياله شديم . دانشجويان در شرايطي كه تنها مانده بودند ، ايستاده بودند و شعارشان را با دز پايين سر مي دادند. من اما با دلشوره اي عجيب كه توان بر پا ايستادنم نبود به درختي تكيه داده بودم و ميديدم دانشجوياني را كه خواسته هاي حداقلي كه جز ابتدايي ترين خواسته هاي بشريت است را فرياد ميزدند و من با درد اينكه ما هنوز در چه خواسته هاي حداقلي مانده ايم اشكهايم را پاك ميكردم و زير لب زمزمه ميكردم : عفونت ات از صبريست كه پيشه كرده اي به هاويه ي وهن !

اینجا شیراز است.دانشگاه شیراز.خوابگاه مفتح دانشگاه شیراز.امروز نیروی انتظامی و لباس شخصیها وارد دانشگاه شدند و ...  . امشب همه بیدارند چرا که احتمال میرود به خوابگاه حمله شود.امشب همه ناراحتند چرا که امروز همکلاسیهامان را برای ادای پاره ای توضیحات تو محوطه جمع کردند و به جاهای نامعلومی بردند.همه بیدارند و نمیتوانند چشمانشان را ببندند چرا که امروز چشمانی را دیدند که خون فواره میکرد. بیدار بودیم تا صبح

اي عجب ! شلم شوربايي بود. وقتي در كشوري كار به جايي مي رسد كه دانشجو در خوابگاهش بايد چماق بردارد و مواظب خويش باشد ديگر حرفي براي هيچ كس باقي نمي ماند.

امارتیاسن ارزوی عجیبی داشت.ارزو داشت وقتی فرزندش ارزوهای پدرش ، کتابش  و خواسته هایش را بخواند به ارزوهایش بخندد چرا که دوست دارد پسرش اینها را سالها پیش بدست اورده باشد.ارزو داشت نه عقیده و خواتش و نه عقایدش ماندگار نباشد. کاش میشد.کاش

چاره ي درد ما به قول ان شاعر دور از وطن كمي ازاديست ! ما نگفتيم تو تصويرش كن .

محمد مهدی دولت ابادی. تاریخ ارسال:پنجشنبه 1388/05/01 لینک ثابت

زمستان است ...

                            


این وبلاگ تا زمان نامعلومی مطلبی در ان نوشته نخواهد شد !


   (( گذشته ها می پنداشتم که فقط در دنیای واقعیت نمی بایست حرف بزنم.

      گذشته ها دلخوش بودم که ما صراط مستقیمیم.

      گذشته ها بسیار دلخوش بودم ...

      اما نمیدانستم در دنیای مجازی هم حق زیستن نیز بر ما حرام است.

      اینجا را هم از من گرفتند.

      گذشته ها هیچوقت به میزان حالا دلم نمیسوخت.

      گذشته ها هیچوقت به میزان امروز بغض نداشتم.

      چه خوب بود بچه بودن و بیشعور ماندن .

      میترسم روزی از مرور کوتاه خیالی در مخیله ام بترسم.

      میترسم چون میخواهم باشم.

      میترسم چون حاضر به دیدن لجنزاری که با گل پوشیده شده نیستم.

      پس مرا مرده فرض نکنید.

      پس مرا تنها به خواب زده ای فرض کنید .

      پس هر به خواب زده ای روزی بیداری خواهد داشت. ))

      

      تمام ...

محمد مهدی دولت ابادی. تاریخ ارسال:شنبه 1388/03/09 لینک ثابت

سرگذشت مردی که هیچکس نبود


پرده ی دوم


از قدم زدن زیر باران لذت می برد.گاه نیمه های شب در کوچه های خلوت که از چراغهای زرد روشن شده است قدم می زد. آن شب باران ملایمی میبارید و او زیر باران در کوچه های خیس راه می رفت. با گامهای شمرده و آرام. موهایش تمامأ خیس شده بود. از پلکانش آب می چکید. مرد دوست نداشت پلکانش را بمالد. از اینکه قطره ها خودشان بیفتد لذت می برد.هدفون در گوشش بود و به آهنگ لایتی گوش میداد. سیگار مارلبروی قرمز هم بین انگشتانش به چشم میخورد که هراز چند گاهی کامی از آن می گرفت.

   چندان دلیل قدم زدنش به صورت مداوم و بدون چتر برایش روشن نبود. شاید می خواست نوعی ادای روشنفکری در بیاورد و شاید تظاهر به متفاوت بودن. ممکن است برای فراموش کردن سؤالات و مشکلاتش باشد.ولی احساس میکرد اینها نبود.چیزی که به نظرش میرسد درست تر باشد ،تلاش برای رسیدن به آرامش و تجربه ی تنهایی بود. میلی بود به بی خیال بودن و رهایی .

   مرد از چتر متنفر بود. منشأ انسان را طبیعت می دانست و استفاده از چتر را باعث جدایی انسان از اصلش می پنداشت. باران از اصول طبیعت است و چتر پرده ای می گذارد بین او و اصلش. وقتی از چتر استفاده می شود هر لحظه باران به قسمتی از زمین نمی رسد.مطئنأ زمین هم از باران لذت میبرد و او حس می کرد با چتر گرفتن به قسمتهایی که نمی گذارد باران به ان برسد ظلم کردست. این یک پندار نبود بلکه عقیده ی واقعیش بود. مرد گوشه ای از خیابان نشست و مردمی که عبور می کردند را نگاه میکرد.به نظرش می رسید که مردم همه عجله دارند.انگار دنبال چیز خاصی هستند.همه تنها بودند،هرچند که به ظاهر آدمهای زیادی در کنارشان حضور داشت. حتی انانکه عاشق همند.عجیب است.این همه ادم و همه تنها ! همه از هم نفرت دارند در حالیکه هیچکدام همدیگر را نمی شناسند. (( بنظر می رسید انسانها در مه گم شده اند. بی رحمی نگاهها، سردی دست ها و شقاوت زبانها آزارش می داد.))همه تنهایند اما در عین حال از رابطه داشتن می ترسند و فراریند.

   مردی بافاصله ی چند متریش نشسته بود.آتشی روشن کرده بود و خود را گرم می کرد. لباسی مندرس به تن داشت.در فکر فرو رفته بود.مرد دوست داشت میتوانست ذهن مرد را بخواند تا ببیند به چه فکر می کند.آزرده و عاجز از زندگی به نظر می رسید. دلش میخواست می توانست برود و با او همصحبت شود اما نوعی ترس،شاید هم نوعی چندش که در زمان دیدن فقیری در ما برانگیخته میشود مانع میشد.اما عقیده اش این بود که حرف زدن با اینگونه مردمان بسیار مهمتر است از سیر و مکاشفت در عوالم روحانی و تلاش برای اثبات عدم یا وجودخدا.در عین حال که انرا بسیار دوست میدارد و با ارزش است. بغضی مخفی گلویش را می فشارد.دوست داشت انرا بر سر کسی خالی کند ولی هیچ کس جز خدا را لایقش نمی دانست. ناتوانی در توان کمک به او ناراحیتش را بیشتر می کرد.هرچند تعداد چنین آدمهایی زیاداست اما اگر می توانست لااقل به یکیشان کمک کند باز خدمتی بود به تمام بشریت.

  مرد کمی سردش شده. بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. از اهنگی که در حال پخش بود برای ان لحظه لذت نمی برد و عوضش کرد.چه ذهن مغشوشی داشت.در این بین ناخودآگاه فکرش به این سمت رفت که چرا کامو از زنان باهوش متنفر بود و چرا سیمون دوبوار را تحقیر میکرد. گاه با جمله فوئرباخ که میگوید : " اعتقاد دینی و پرستش ذات ماوراالطبیعی، بارزترین جلوه ی از خودبیگانگی انسان است " کلنجار می رفت.یادم رفت بگویم که سیگارش تمام شدست و او قصد دارد یکی دیگر روشن کند.شاید بگویید چه فرقی می کند برای ما.حق با شماست !

  مرد وقتی به برنامه ی یک سال اینده اش نگاه می کرد می دید که همه اش تکراریست و فقط این وسط گاه لحظاتی با هیجانات مثبت و منفی و لذات مثبت و منفی کوتاهی وجود دارد که باید به آنها اکتفا کند و چیزی بیشتر از این هیچوقت نخواهد بود.

   واقعیت اینست که سرانجام همه یکی است و آنهم مرگ. فقط مسیرها کمی فرق می کند. عده ای با لذت بیشتر و عده ای هم با ذلت بیشتر! و هنوز که هنوز (( برای مرگ ، سرطان و نامهربانی درمانی نیافته ایم.))

  مرد وقتی از بالا خود را نگاه میکرد سردرگم میشد. نه می توانست خودش را تعریفی کند و نه میدانست به کدام سمت می رود. چه عشقهای پنهانی که همچون دیگران در دلش بود.همه نیمه کاره بودند.محقق کردنشان یا خیانت بود یا جفا ! خانم میچل (( هنوز امید بر می بندم و دام برمی نهم، اما از دست یاری دهنده و کلام مهرامیز همچنان خبری نشده است! گوش شنوایی به چنگ نیاورده ام! همچنان دامم را تهی می یابم! دیگر نه پای نشستن برایم مانده است و نه حوصله ی دیگربار و دیگربار که دامی بازگسترم ... )) باز تکرار همان تکراره ها.نسل های متوالی و تسلسلی بی فرجام و هیچ نسلی نفهمید که فرقی نمی کند که چه اتفاقی بیفتد و چه تصمیمی گرفته شود.هیچکس نفهمید که میتوان بی واسطه با خدایی که خیرمطلق است و کودکی را بدون پایی برای جست و خیز و بازی افریده حرف زد! کدامشان فهمیدند که به قول نیچه " حقیقت وجود ندارد،همه چیز مباح و رواست." هیچ کس فریاد نکشید که (( چند بهشت و جهنم زندگی مرا جبران خواهد کرد؟))

   حرفی برای گفتن با هیچکس ندارد حتی با خودش.اخیرأ ذهنش،حافظه اش و قدرت تخیلش به شدت ضعیف شده و او را یاری نمی کرد.حتی برای تصور صحنه ای ساده. ترس دیگری هم داشت.میترسد از اینکه ممکن است هنگام راه رفتن در خیابان مأموری حکومتی به جرم لذت بردن او را محکوم و بازخواست کند.سانسور،عوامفریبی،مخفی کاری،مقدس و مطلق کردنها و همه وهمه خفه اش کرده بود.همه باید بمیرند و ناموس و دین از جان و مال عزیزتر شده.همه ناموس را مال خود میدانند، حال آنکه ناموس هم انسان است.

  شب گذشته اش شعری می خواند که قسمتی از آن توجهش را جلب کرده بود و در ذهنش ثبت شده بود.(( روا مدار که بمیرم و ندانم به کدام آئینم !)) این همان چیزی بود که مرد عاشقانه دوستش می داشت. از بی خیالی،روزمرگی و غرق در پوچیها متنفر بود. (( از هیآت گلها گرفته تا مهندسی سگها ، از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابرها. از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار )) همه و همه دل مشغولی های شیرینی بود که او انرا از غرق شدن در " قضاوت های ارتیستیک " بیشتر دوست می داشت.

   نمی دانم تا حال صدای ضبط شده ی گریه ی آرام انسانی را شنیده اید یا نه ! ولی بسیار زیبا و ارامش بخش است.شاید غیر انسانی به نظر برسد ولی بنظر مرد زیباترین آواز صدای گریه ی مرد است!

چقدر عجیبیم. (( زنانی هستند عجیب که به شیشه می گویند شوشه و مردانی که بر هر گلی بشاشند آن گل اتش خواهد گرفت ! ))

 

 

 

 

 

محمد مهدی دولت ابادی. تاریخ ارسال:دوشنبه 1388/01/31 لینک ثابت

سرگذشت مردی که هیچکس نبود


پرده ی اول


مرد حس خوبی نداشت.تصمیم گرفت برای اینکه از مشغولیات ذهنش فارغ شود بخوابد.سرش را بر بالش گذاشت و پتو را برویش کشید.افکار عجیبی در ذهنش غوطه می خورد و هیچ نظمی در رفت امدشان نداشتند.نگرانیهایش همه غیر قابل کنترل شده اند و نمی تواند به انها نظم بدهد.نگران از کتابهایی که هنوز نخوانده ،نگران از اینکه بین انچه می اندیشد و انچه از او می خواهند بیندیشد هیچ سنخیتی نیست.نگران از خفه شدن ارمانهایش .نگران از اینکه باز باید عصر جمعه را تجربه کند. نگران درسهای عقب افتاده اش بود.خسته از درس خواندن.خسته از روابط نصفه و نیمه اش.خسته از فیلمهای به ظاهر عاشقانه  اما سکسی .ولی سؤالی بیش از همه ازارش می دهد. ایا زندگی ارزش اینهمه سختی کشیدن را دارد؟

    پلکانش کم کم سنگین شد و خوابش برد.چه خواب خوشی، ولی باز طبق سنت همیشگی زندگی در اوج لذت باید یک ناراحتی بروز کند.خواب دید.خوابی وحشتناک .خواب دید خاله اش را با چاقو کشته است. چاقو در دستش است و نمی داند باید چیکارش کند.تنها راه را فرار می بیند.می دود و می دود تا خود را گم کند.ناگهان یک تاکسی نارنجی رنگ قدیمی جلویش ترمز می کند.سوارش میشود و من من کنان از راننده می خواهد سریعتر حرکت کند.اسکلتی که به شیشه ی جلوی تاکسی اویزان بود توجهش را جلب می کند و باز یاد گناهش میفتد.برف پاک کن به سرعت کار می کند و لی جوابگو نیست.راننده در حالی که داشت اواز میخواند گفت از بس مردم ناشکرند یک قطره هم باران نمی بارد.این حرف را از همه ی راننده ها می شنید. انگار یک اپیدمی شده.در همین فکرها بود که ناگهان یک خودرو از سمت راست به انها زد و او دید پایش قطع شده که ناگهان از خواب بیدار شد.شدیدآ بدنش عرق کردست .عرق سرد را بر صورتش حس می کند .گلویش به طرز وحشتناکی خشک شده که دیگر زبانش در کامش نمی چرخد.تشنه اش بود ولی حوصله ی بلند شدن نداشت .خیلی عذاب اوره که هنگام خواب تشنه ات شود. به سختی بلند شد و مقداری اب نوشید.باز دراز کشید.افکار قبل از خواب به سرعت سراغش امدند .مانند ابی که پشت سد جمع شده و منتظر اینست تا لحظه ای سد گشوده شود و به سرعت خود را نمایان کند.به یاد سفر تابستانش به شمال افتاد.لحظه ای را که ساعت یک نیمه شب.تنها.لب ساحل نشسته بود.کتاب شعری از اخوان در کنارش و قلم و دفتری در دستش و به این فکر می کرد که شاید لحظه ای زیباتر از حالا برای خودکشی نباشد.تصور بوف کور و هدایت دست از سرش بر نمیداشتند.فکر می کرد قدم قدم و ارام ارام.خرامان خرامان در دریا پیش رود تا جایی که زیر پایش خالی شود.احساس کند راه برگشتی نیست.ترس سراسر وجودش را فراگیرد.فریاد بزند : کمک . کمک .تعدادی پسر و دختر لب ساحل ایستاده اند ولی او را نمی  بینند.اخه پسرا دارن سعی می کنن خودشونو نشون بدن وتوجه دخترا رو جلب کنند.دخترا هم سعی میکنند از قانون انتخاب اصلح داروین تخطی نکنن. چند نفر در حالی که دارن زیر چشمی دخترانی که اونطرف وایسادن رو دید میزنن ، بلند بلند میخندند.ولی انها هم فریاد مرد را نمی شنوند که ناگهان کار از کار می گذرد ... . نتوانست ادامه اش را تصور کند.دید جرآت اینکار را ندارد.سعی کرد این اتفاق را فراموش کند.باز افکار قبلی به مغزش سرازیر شد.از بیخود بودن خسته شده بود.دلیلی برای زندگی نداشت ، ولی دلیلی هم برای مرگ نداشت.از فاحشه خانه هایی که در ذهن انسانها بود و او انرا بخوبی حس میکرد ،زیرا خودش هم فارغ از بقیه نبود ،حالش به هم میخورد.از بحث در مورد واقیت چیست و حقیقت کدامین؟ و اینکه این یک لفاظی و ادای فیلسوف بودن را دراوردنی بیش نبود،خسته بود.از پی یرها که در شب حادثه تا صبح سه بار مسیح را انکار کرد ولی بعدآ کلیسای کاتولیک را بنا نهاد نفرت داشت.((ماماهای پابه ماه نوزادان را چون دندانهای عقل اسیاب از فک جان مادرانشان می کندند )) و او نگران از عذابهای بیخودی که بر انسان تحمیل شدست.چون عذاب زایمان مادران. به ترس می اندیشد و به (( افریقای بی پیغمبر )). ولی او ((روز را دوست دارد ولی از روزگار می ترسد )).نگران از اینکه بر دوستان در بند و تنهایش چه میگذرد ! نگران از اینکه انسان بودن تاوان دارد! نگران از اینکه مردم خسته و ترسو شده اند .نگران از اینکه پردیس دیگر خالیست و شغالان شیر شده اند.نگران از اینکه مردم فرزندان در بند خویش را فراموش کرده اند و مرغ همسایه غاز است!

    اکنون که نه در دنیای واقعیت و نه در تخیلاتش هست ،کجاست ؟

   واقعیت را با خیال قاطی کرده و هردو را فراموش . و ماندست مهر مادری و محبت پدری را دچار خدشه نکند یا ان باشد که هست.ماندست که ارمانش را فریاد بزند یا ناراحتی پدر را از بین ببرد.در مرامشان رفتن مردن بود و میدانست گر برود برای سالها خواهد مرد. تلخی حقایق کامش را ازار می دهد.نمی داند خدای ساعت ساز ناقص را باور کند یا خدای بازنشسته را .

   ولی چیز دیگری این وسط بیش از همه ازارش می دهد.اخلاق را در درون فریاد می کند ولی ناراحتست از فاصله ی بین فریاد و عمل.ناراحت از خویشتن خویش.

    طبق معمول این جمله ی حسین پناهی را زمزمه می کرد :

((پنجاه میلیون سال برای گرسنگی ،

  پنجاه میلیون سال برای پاپوش ،

  چند میلیون سال طول خواهد کشید تا بدانم کجا باید بروم ؟ ))

    گاه ادمی مطلبی را از بس زیر لب زمزمه می کند، دیگر از شنیدن و گفتن ان حالش بهم میخورد و مرد این چنین شده بود .زیرا جوابی برای این هم نداشت !

   ولی دانست مشکلش اینها نیست.دانست (( گمشده اش گم گشته گی است ! ))

   پس ترجیح داد مثل همیشه برود بخوابد و رها کند مزخرفات را و سر شما را درد نیاورد !     

   این بود سرگذشت یک شب مردی که هیچکس نبود .


    برای دوستان دربندم :

     از نفرتی لبریز

ما نوشتیم و گریستیم
ما خنده کنان به رقص بر خاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...

کسی را پروای ما نبود.
در دور دست مردی را به دار آویختند :
کسی به تماشا سر برنداشت

ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالب خود بر آمدیم

                                                احمد شاملو


  

محمد مهدی دولت ابادی. تاریخ ارسال:یکشنبه 1387/10/29 لینک ثابت

یلدای ایل

-----.jpg-73163

مجمع دانشجویان بویراحمدی دانشگاههای شیراز باهدف گردهمایی و آشنایی بیشتر دانشجویان بوریراحمدی ساکن شیراز، مراسم شب یلدا را در جوی صمیمی و دوستانه برگزار مینماید، تا از این پس ارتباطات و همفکری دانشجویان جهت رشد و ترقی سرزمین عزیزمان بیش از پیش گردد. در این مراسم جمعی از نخبگان ، هنرمندان ، مسئولین و دانشجویان استان حضور به هم میرسانند تا شبی به یاد ماندنی در کنار هم داشته باشیم. امید است که با ارتباطات و هم اندیشیهای بیشتر گامی در جهت پیشرفت هرچه بیشتر سرزمینمان برداریم.

در این مراسم با برنامه های متنوعی اعم از موسیقی محلی ، رقص محلی ، شاهنامه خوانی ، پخش کلیپ بالاخص کلیپی که در جهت تقدیر از محمد بهمن بیگی تهیه دیده شده ، نمایشگاههای کتاب و عکس و ... در خدمت شما خواهیم بود.

  زمان : شنبه، سی ام اذز از ساعت ۱۸لی ۲۱

  مکان : معالی اباد ، میدان احسان ، تالار احسان

محمد مهدی دولت ابادی. تاریخ ارسال:چهارشنبه 1387/09/27 لینک ثابت