|
((انسان امروزه بهتر از هميشه مي تواند زندگي کند اما کمتر از هميشه ميداند چگونه بايد زندگي کرد؟))چه زيبا شريعتي ناگفته ها را مي گويد.
علم در حال پيشرفت است و روز به روز زندگي ما راحتتر مي شود.امروز از ديروز و فردا از امروز بهتر مي توانيم زندگي کنيم.اما هرچه بهتر مي توانيم زندگي کنيم کمتر ميدانيم که چگونه،چرا و براي چه زندگي مي کنيم.هر چه زندگيمان راحت تر ميشود،اضطرابمان هم بيشتر ميشود.
همه چيز را امتحان کردم.چيزهايي که فکر ميکردم هرزمان انها را بدست اوردم خوشبخت ترينم،ولي زماني که به ان مي رسيدم هرچند که به من لذت مي داد ولي بي قراري ام را از بين نمي برد.سرابي بيش نبود.به چشمه هاي مختلفي رسيدم.يکي از ديگري زلال تر و شفاف تر.از هرکدام مي نوشيدم احساس مي کردم از ديگري گواراتر است ولي در عين حال بدنبال چشمه ي بعدي مي رفتم ولي هيچگاه سيراب نشدم.باز تشنه بودم.باز بي قرار بودم و ارامشي حس نمي کردم.(هزار نقش برارد زمانه و نبود،یکی چنانکه در اینه ی تصور ماست).داشتم از به ارامش رسيدن نااميد مي شدم تا اينکه شبي يکي از دوستان گفت که:(بدين نتيجه رسيده ام که هيچوقت در زندگي ارامش مطلق حاصل نمي شود و وقتي به اين نتيجه رسيدم تا حدودي ارام شدم.)حرفي که هميشه در ذهنم بود ولي کلمه اي براي گفتنش پيدا نمي کردم را شنيدم.سخني به ظاهر ساده ولي بسيار عميق.يک پارادوکس جالب.سپس کم کم به خودم امدم.ديگر هيچ زيبايي دلم را نمي لرزاند.هيچ صحنه اي به وجدم نمي اورد.هيچ دست دادني مرا نمي ترساند.زندگي کوچکتر از ان است که مرا برنجاند و يا شادمان کند.چه حس جالبي.به قول شريعتي((جهان برايم ديگر هيچ نداشت و من دلير،مغرور و بي نياز اما نه از دليري و غرور و استغنا،که از((نداشتن))،از((نخواستن)))).ديگر تاريخ نمي تواند اينده ام را رقم بزند.ديگر نميگذارم طبيعت برايم انتخاب کند.به ما گفته اند دنيا زندان مومن است و بهشت کافر و تا توانسته اند سوءاستفاده کرده اند.(الخير في ماوقع)،ميگويند هرچه اتفاق افتد قضا و قدر است.قرباني نمي تواند قرباني نباشد.ادم پاک نمي تواند گناه کند و ادم بد نمي تواند خوبي کند.در اينجا اراده ي ما اصلآ وجود ندارد.من با اين چارچوب که ما را مقهور و محکوم ميداند مخالفم.تقدير من به دست خود من است و به اراده ي خود من. اين اسلام نيست.اسلام را دين(نه)کرده اند.هي ميگويند نکن،نرو،نساز،نشين.به گفته ي دکتر شريعتي واي به ديني که(نه) ان از(اري) ان بيشترباشد.نبايد کردار مومن نماها را به پاي دين
بگذاريم.به دنبال اسلام نابم نه اسلامي که قران انرا براي درمان مريض،دزدنزدن به خانه،براي شب قدر،براي به بهشت رفتن و ... ميخواهند.اسلامي که روزه اش براي رژيم غذايي باشد را نمي خواهم.اينها اسلام نيست.اينها را جزء اسلام کرده اند.
قومي متفکر اندر ره دين قومي به گمان فتاده در راه يقين
مي ترسم از انکه بانگ ايد روزي کاي بي خبران راه نه انست و نه اين.
ولي چطور مي توانم به کسي که جسمش را اين همه دو ست دارد لذت رهايي از اين قفس را شرح دهم؟!چطور مي توانم زيبايي اسمان را به کسي که ميلي به سربلند کردن ندارد نشان دهم؟!چگونه مي توانم لذت انتخاب کردن را به کسي که دوست دارد انتخاب شود را بچشانم؟!
روزي در جمعي نشسته بوديم و در مورد هدف از زندگي صحبت مي کرديم.يکي گفت هدف من کمک به نوع بشر است.ولي اين هدف نمي تواند هدف زندگي باشد.يعني خداوند انسانها را افريده که فقط به انسانها کمک کنند؟همين! اگرچه ارزشي گرانقدر است ولي ارزش اينکه هدف باشد را ندارد.اگر کسي همه ي مردم را نجات دهد ولي خودش رشد نکند و همان پايين بماند چندان با ارزش نيست.ديگري گفت هدفم عدالت اجتماعي است.خيلي هدف جذابي است ولي انچه که بايد باشد نيست.سومي گفت هدف من قرب الهي است.خيلي زيباست.ولي احساس ميکنم خودش هم معنايش را نمي فهمد.فقط به صورت يک کليشه بيان مي شود.ايا خداوند محتاج ماست که ما را بيافريند تا به او نزديک شويم.ايا هدف خداوند اينست که ما را بيافريند تا همنشين او شويم.پس اگر چنين است خدا نيازمند است و اگر چنين است بايد نام خدا را برداشت.پس ديدم اين هم انچه که بدنبالش هستم نيست.نفر اخر گفت شايد هدف از زندگي اينست که بفهميم هدفمان از زندگي چيست.احساس کردم اين از همه بهتر بود.بسيار حرف شيريني بود.حداقل از بقيه منطقي تر بود.هرچه در جستجوي هدف از زندگي مي رويم فقط ميتوانيم گزينه ها را نقض کنيم ولي نمي توانيم جواب را پيدا کنيم.گاه احساس مي کنم شايد اين حرف کوئيلو درست باشد که مي گويد يکبار زندگي کردن مانند اينست که زندگي نکرده ايم.چون نميدانيم از زندگي چه مي خواهيم.در تجربه ي دوم است که مي دانيم چگونه و براي چه زندگي مي کنيم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوروز دیگر نوروز نيست!
داشتم بستني مي خوردم.خيلي خوشمزه بود.کاکائويي بود.ناگهان ديدم يه بچه ي کوچيک جلوم ظاهر شد.استين راستش تا نيمه پاره بود.زانوهاي شلوارش پاره بود.چيزي هم به پاهاش نبود.بهم گفت ميشه به يکم از بستنيت بهم بدي.با بهت بستنيمو بهش دادم.ديدم پاهام توان نگه داشتن بدنمو از دست داده.يه گوشه نشستم.داشتم از شدت نفرت و ناراحتي ميترکيدم.نفرت نه از بچه.نفرت از خودم.از خودم تعجب ميکردم که چطور اين همه بي خيالم.از اين ناراحت بودم که چرا کار چنداني به جز يک بستني از دستم بر نمياد.نوروز ديگر نوروز نبود.چون ميدانستم عده اي هستند که نوروز ندارند.عده اي هستند که مدتهاست ميوه گيرشان نيامده.مدتهاست گوشت نخورده اند و تا به حال در عمرشان مزه ي پسته را نچشيده اند.بسيارها ميدانم و ميبينم.ولي حيف که... .اين پسر فقير فرزند فقر است.اين پسر ممکن بود که در يک خانواده ي پولدار به دنيا مي امد.به اين فکر کردم که ممکن بود من هم جاي اين پسر بودم.با همين وضع.اصلآ توانائي تصور چنين چيزي را داريد؟ميتوانيد خود را به جاي اين پسر بگذاريد؟عيدي براي من نماند.عيد چندان براي من شيرين نبود.نوروزديگر نوروز نيست.
جرم اينست !
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب،در هر نقب چندين حجره،در هر حجره چندين مرد در زنجير ...
از اين زنجيريان،يک تن،زنش را در تب تاريک بهتاني به ضرب دشنه اي کشته است.
از اين مردان،يکي،در ظهر تابستان سوزان،نان فرزندان خود را،بر سر برزن،به خون نان فروش سخت دندان گرد اغشته است.
از اينان،چند کس در خلوت يک روز باران ريز بر راه رباخواري نشسته اند.
کساني،در سکوت کوچه،از ديوار کوتاهي به روي بام جسته اند.
کساني نيمه شب،در گورهاي تازه،دندان طلاي مردگان را مي شکستند.
من اما هيچکس را در شبي تاريک و توفاني نکشتم
من اما راه را بر مرد رباخواري نبسته ام
من اما نيمه هاي شب زبامي بر سر بامي نجسته ام.
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب،در هر نقب چندين حجره،در هر حجره چندين مرد در زنجير ...
در اين زنجيريان هستند مرداني که مردار زنان را دوست مي دارند.
در اين زنجيريان هستند مرداني که در رويايشان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر برميکشد فرياد.
من اما در زنان چيزي نمي يابم،گر ان همزاد را روزي نيابم ناگهان،خاموش.
من اما،در دل کهسار روياهاي خود،جز انعکاس سرد اهنگ صبور اين علف هاي بياباني که ميرويند و مي پوسند و مي خشکند و مي ريزند،با چيز ندارم گوش.
مرا اگر خود نبود اين بند،شايد بامدادي،
همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاک سرد پست ...
جرم اينست !
جرم اينست !
شاملو (بامداد)
|