تبليغاتX
... فرزند دنا
... فرزند دنا
 حرفی از زور خوشی

کوئیلو می گوید : ((هر کس گمان می کند که دقیقآ می داند چگونه باید زندگی کند.)) ولی من،دقیقآ،نمی دانم چگونه باید زندگی کنم.روزگار خوب می گذرد.راضی کنندست.ولی تناقضات بسیار ارام و قرار را از من ربوده است.هرچند که احساس می کنم اگر این تناقضات حل شود تمام خواهم شد.شاید دوست نداشته باشم حل شوند.یا اگر حل شوند بدنبال مبهمات و شاید موهومات جدید باشم.اگر اینها نباشد زندگی بی معنی می شود.

اسلام 72 فرقه شده و باید بین اینهمه صواب را پیدا کرد.خیلی خیلی سخت است.گاه بنظرم میرسد این نحوه انتخاب ظلم است.جلال ال احمد زمانی که به مکه رفته بود،عربی از او می پرسد که دینت چیست؟جواب می دهد : دلم می خواست دین مسلمانان صدر اسلام را داشتم.چه زیبا جواب داد.به اصطلاح ال احمد مذهب ما را امروزه به دسته ی افتابه بسته اند.همه اش شده نجس و پاکی.گاه بدین نتیجه می رسم که ما ناگریز از جبریم .اخر تمام شخصیت،تصمیمات و ... ما بر اساس دو عنصر است :یکی کد ژنتیکی ما و دیگری شرایط محیطی ما .شاید بگویید دلیل اختیار ما شخصیت متفاوت و یا معنویت ماست.ایا معنویت ما از شخصیت ما نشات نمی گیرد و ایا این شخصیت متفاوت ما ساخته ی دوعنصر ذکر شده نیست ؟! پس ما مقهور ایندوییم.

کامو می گوید تنها وظیفه ی انسان عشق ورزیدن است.از انطرف کوئیلو می گوید وظیفه ی انسان محقق کردن خواسته هایش میباشد.این همه نظرات مختلف،متناقض و متضاد.یکی معتقد به دگرخواهیست و دیگری معتقد به خودخواهی.

تا به حال توجه کرده اید که مردم چه موقع صدقه می دهند.زمانی که قصد سفر دارند،زمانی که خواب بد می بینند،برای رونق کسب و کار،برای شروع روز و ... .هیچ کدام برای معنای واقعی صدقه یعنی کمک کردن به فقرا صدقه نمی دهند.تازه از این مسخره تر اینست که از هرکس بپرسی برای چه صدقه می دهی میگوید چونکه صدقه هفتاد بلا را دفع می کند.چه صدقه ی بیخودی.هیچ وقت حاضر نیستم چنین صدقه ای بدهم.هیچ کس اینکار را برای خوبیش انجام نمی دهد.اکثرا بدین خاطر انجام می دهند که اخرش سودش به خودش می رسد،حال چه این دنیا و چه ان دنیا ! باز هم خودخواهی بشر.انسانیت انست که هرکاری را برای خوبی خود کار انجام دهی نه برای رفع بلا یا رفتن به بهشت.

این یک مثال کوچک بود برای روشن کردن حرفم.یعنی باید کار را برای خوبی ان و برای انسانیت انجام داد نه برای چیزهای دیگر .بسیاری از افرادی که می گویند حتی حرف زدن با یک دختر هم گناه است استدلالشان اینست که ما در این دنیا چنین کارهایی (که به نظرشان جای همگان در جهنم است ) نمی کنیم،در عوض در ان دنیا تا دلمان بخواهد حوریان بهشتی در اختیارمان قرار می دهند.کسانی که چنین دیدگاهی دارند از رذل ترین ادمها هم پست ترند.اگر خوبی کردن برای بهشت یا برای فرار از جهنم است (که دلیل اصلی میل به بهشت ترس از جهنم است ) این خوبی سراسر رذالت و پستی است.خیام چه زیبا می گوید :

              گویند بهشت حورالعین خواهد بود        انجا می و شیر و انگبین خواهد بود

              گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک     چون عاقبت کار چنین خواهد بود .

چند تا سوال : وظیفه ی حکومت فرستادن مردم به بهشت است یا اینکه خدمت به مردم و تامین نیازهای مردم ؟ مردم تعیین کننده ی مسیر حکومتند یا حکومت تعیین کننده ی مسیر مردم ؟ ایا اینکه شریعتی می گوید عوام جاهل است و انتخابش فاقد ارزش،درست است ؟ ایا می توان همه ی مردم را به زور به بهشت فرستاد ؟

به نظر من وظیفه ی حکومت تنها خدمت به مردم است به میزانی که مردم به حکومت اجازه می دهند و این یکی از مبانی اساسی دموکراسی است.نمی توان همه را به زور به بهشت فرستاد. پس بنیان خراب است ... .

          شرح این قصه مگر شمع برارد به زبان     ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی .

لینک

 نه دیداری و نه دلیلی

   از ميان خنده هايم تلخ،

و خروش گريه ام ، نا شاد،

از درون خسته ي سوزان،

مي کنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد !

روزها به سختي ميگذرند.زبانه مي کشد اتشي بي رحم از درونم که هردم راه نفسم را مي بندد.(( سوزدم اين اتش بيدادگر بنياد )).

   جست و خيزي بي حاصل مي کنم در زير باراني که ساعتهاست مي بارد (( در شب ديوانه ي غمگين،که چو دشت او هم دل افسرده اي دارد )) تا شايد اين اتش موذي را خاموشي يي باشد.همچنان اين ابر سياه ساکت دلگير مي گريد.ساعتهاست مي گريد.نمي دانم از بخت که مي گريد.

   صدايي به گوش نمي رسد.هر ثانيه ي اين شب تاريک چو عمري مي گذرد وهر‌ آ ن در سياهي اين شب بيشتر گم مي شوم.نوري نمي يابم .حتي صداي پاي رهگذري هم به گوش نمي رسد.انديشه ي کج فهماني که مثل شاخه هاي بيد مجنون با هر باد ولگردي همراه مي شود،هر ان به سويي مي رود که تنها خاصيت ان خالي نبودن عريضه است.

   پارس سگاني ولگرد از دور به گوش مي رسد.(( به کرداري که گويي مي شود نزديک )).((وگر دست محبت سوي کس يازي،به اکراه اورد دست از بغل بيرون.که سرما سخت سوزان است )).

   راکد شدست عمرم چو مردابي خموش و به ظاهر ارام که اندرونش جوش و خروشي برپاست و حال ها نهان است.(( من چه اسوده و بي باک مي خرامم به برت ! اه مي ترسم ، اه )).

   انانکه روزي با ما شور بپا مي کردند،حال شرها بپا مي کنند.(( دروغين است هر سوگند و هر لبخند و حتي دلنشين اواز جفت تشنه ي پيوند ... )).

   سخت است ديدن انانيکه در فضاي خلوت مهگون افسانه شان راه مي پويند.نه ديداري و نه دليلي.((صدايي نيست الا پت پت رنجور شمع در جوار مرگ )).

   و قنديل سپهر تنگ ميدان،مرده يا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است.

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يکسان است .

--------------------------------------------------------------

اشعار ابتدا و انتها و درون پرانتز برگرفته از اخوان ثالث میباشد.

لینک

 آرزوهاى ويکتور هوگو

میخواستم طبق معمول یکی از مطالب خودمو بنویسم،ولی قبل از اپم این شعر ویکتور هوگو رو دیدم.دیدم که از نوشته ی من جالب تره.خیلی زیباست.پس ترجیح میدم که ازش استفاده کنم.نوشته ی خودم واسه دفعه ی بعد.

                     ---------------------------------------------------------------------------

اول از همه برايت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى،
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهاييت کوتاه باشد،
و پس از تنهاييت، نفرت از کسى نيابى،
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد ......
اما اگر پيش آمد، بدانى چگونه به دور از نااميدى زندگى کنى،

برايت همچنان آروز دارم دوستانى داشته باشى،
از جمله دوستان بد و ناپايدار ......
برخى نادوست و برخى دوستدار ......
که دست کم يکى در ميانشان بى‌ترديد مورد اعتمادت باشند.
و چون زندگى بدين گونه است،
برايت آروزمندم که دشمن نيز داشته باشى ......
نه کم و نه زياد ...... درست به اندازه،
تا گاهى باورهايت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم يکى از آنها اعتراضش به حق باشد ......
تا که زياده به خود غره نشوى.

و نيز آروزمندم مفيد فايده باشى، نه خيلى بی‌خاصيت ......
تا در لحظات سخت،
وقتى ديگر چيزى باقى نمانده است،
همين مفيد بودن کافى باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنين برايت آروزمندم صبور باشى،
نه با کسانى که اشتباهات کوچک مى‌کنند ......
چون اين کار ساده‌اى است،
بلکه با کسانى که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذير مى‌کنند ......
و با کاربرد درست صبوريت براى ديگران نمونه شوى.

و اميدوارم اگر جوان هستى،
خيلى به تعجيل، رسيده نشوى ......
و اگر رسيده‌اى، به جوان نمائى اصرار نورزى،
و اگر پيرى، تسليم نااميدى نشوى......
چرا که هر سنى خوشى و ناخوشى خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.

اميدوارم سگى را نوازش کنى، به پرنده‌اى دانه بدهى و به آواز يک
سهره گوش کنى، وقتى که آواى سحرگاهيش را سر مى‌دهد ......
چرا که به اين طريق، احساس زيبايى خواهى يافت ......
به رايگان ......

اميدوارم که دانه‌اى هم بر خاک بفشانى ......
هر چند خرد بوده باشد ......
و با روييدنش همراه شوى،
تا دريابى در يک درخت چقدر زندگى وجود دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشى، زيرا در عمل به آن نيازمندى ......
و سالى يکبار پولت را جلو رويت بگذار و بگويى:
«اين مال من است»،
فقط براى اين‌که روشن کنى کدامتان ارباب ديگرى است!

و در پايان، اگر مرد باشى، آروزمندم زن خوبى داشته باشى ......
و اگر زنى، شوهر خوبى داشته باشى،
که اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ......

اگر همه اين‌ها که گفتم برايت فراهم شد،
ديگر چيزى ندارم برايت آروز کنم ......

ويکتور هوگو

لینک

 دریغا ...

چه لذتی دارد تماشای محکومی که به دارش می زنند.چه غنیمتی است این فرصت.دیدنش نه تنها خالی از لطف نیست بلکه سرشار از لطف است.

مادران دیگر غذای فرزندانشان را از روی دلسردی که رنگ مرگ به خود گرفته می پزند.

چه مسلک ها و چه ایدئولوژی هایی که بدست انسان پدیدار نشد ولی به اصطلاح شاملو این همه جز بهانه ی دعوایی بیش نیست.

انسان را چه می شود که زمانی که موعود وعده داده شده سر بلند می کند،ناچار است ابتدا عالمان دین را گردن زند.

از زمان هابیل شروع شد که خون حلاج ها طنابهای دار را اغشته کرد.ولی تایی در انتهای این حلاج کشی ها نمی بینم.انتهایی برای این منتهی کردنها نخواهد بود.

                              دریغا که رسالت انسان هرگز این نبوده است!دریغا.

انسانیت در حال احتضار است و محتضرانی در کمین این احتضار.

نمی دانم چرا کسی نمی میرد.شاید همه خویش را جاودانه می پندارند.

چه ادمهایی که از دست مردمان و از دست دوستان اه برمی کشند و هر ان بانگ می زنند وای از این مردم.من نمی دانم این مردمان و این دوستان کیستند.مگر اینان خودشان و خودمان نیستند.پس چرا نمی گویید اه از دست ما.چرا بانگ نمی زنید وای بر ما.

مگر انان که به غل و زنجیر گرفتارند ولی لحظه ای برای رهایی از این اسارت ارام نمی نشینند،ازادتر از انان نیستند که ازادانه در ارامگه خویش ارمیده اند ؟

                             دریغا که رسالت انسان هرگز این نبوده است!دریغا.

خود اگرچه بر پایم بند است ولی دستی هست که زخمهای حاصل از این بندها را مرهم نهد.

چه زیبایی دارد شنیدن صداهای تکراری امواج دریا و دیدن امواجی که در تکاپوی انند که خود را به زمین پست برسانند و زوالشان را رقم زنند ؟

چه لذتی دارد دیدن کوههای سربه فلک کشیده که حاضر نشدند سنگینی عشق را به دوش کشند ؟

شاید تنها تسلایی که دیدن این زشت های زیبا میدهد انست که می دانیم انکه انان را افریده،هم او ما را خلق کرده.

شریعتی مرا مرهون خویش کردست با این سخنش :ادمی می تواند خود را بکشد ولی نمی تواند تصمیم بگیرد ان اندازه که مصلحت است بفهمد.

دروغها مقدس شده اند و حقایق کثیف.به نظرم می رسد نیچه هم در اوج بیماری همین درد را دارد از ان رو که می گوید :ما با ممنوعیت ها می ستیزیم و این نشانه ای از پیروزی فلسفه من است،زیرا تا کنون پیوسته تنها حقیقت را ممنوع دانسته اند.

                             دریغا که رسالت انسان هرگز این نبوده است!دریغا.

 
 
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
.سخن بگوییم
.
.
.
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
.
.
.
از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد ...
                                                                                         
                                                                                              احمد شاملو ( بامداد )
لینک

 سراب

((انسان امروزه بهتر از هميشه مي تواند زندگي کند اما کمتر از هميشه ميداند چگونه بايد زندگي کرد؟))چه زيبا شريعتي ناگفته ها را مي گويد.

علم در حال پيشرفت است و روز به روز زندگي ما راحتتر مي شود.امروز از ديروز و فردا از امروز بهتر مي توانيم زندگي کنيم.اما هرچه بهتر مي توانيم زندگي کنيم کمتر ميدانيم که چگونه،چرا و براي چه زندگي مي کنيم.هر چه زندگيمان راحت تر ميشود،اضطرابمان هم بيشتر ميشود.

همه چيز را امتحان کردم.چيزهايي که فکر ميکردم هرزمان انها را بدست اوردم خوشبخت ترينم،ولي زماني که به ان مي رسيدم هرچند که به من لذت مي داد ولي بي قراري ام را از بين نمي برد.سرابي بيش نبود.به چشمه هاي مختلفي رسيدم.يکي از ديگري زلال تر و شفاف تر.از هرکدام مي نوشيدم احساس مي کردم از ديگري گواراتر است ولي در عين حال بدنبال چشمه ي بعدي مي رفتم ولي هيچگاه سيراب نشدم.باز تشنه بودم.باز بي قرار بودم و ارامشي حس نمي کردم.(هزار نقش برارد زمانه و نبود،یکی چنانکه در اینه ی تصور ماست).داشتم از به ارامش رسيدن نااميد مي شدم تا اينکه شبي يکي از دوستان گفت که:(بدين نتيجه رسيده ام که هيچوقت در زندگي ارامش مطلق حاصل نمي شود و وقتي به اين نتيجه رسيدم تا حدودي ارام شدم.)حرفي که هميشه در ذهنم بود ولي کلمه اي براي گفتنش پيدا نمي کردم را شنيدم.سخني به ظاهر ساده ولي بسيار عميق.يک پارادوکس جالب.سپس کم کم به خودم امدم.ديگر هيچ زيبايي دلم را نمي لرزاند.هيچ صحنه اي به وجدم نمي اورد.هيچ دست دادني مرا نمي ترساند.زندگي کوچکتر از ان است که مرا برنجاند و يا شادمان کند.چه حس جالبي.به قول شريعتي((جهان برايم ديگر هيچ نداشت و من دلير،مغرور و بي نياز اما نه از دليري و غرور و استغنا،که از((نداشتن))،از((نخواستن)))).ديگر تاريخ نمي تواند اينده ام را رقم بزند.ديگر نميگذارم طبيعت برايم انتخاب کند.به ما گفته اند دنيا زندان مومن است و بهشت کافر و تا توانسته اند سوءاستفاده کرده اند.(الخير في ماوقع)،ميگويند هرچه اتفاق افتد قضا و قدر است.قرباني نمي تواند قرباني نباشد.ادم پاک نمي تواند گناه کند و ادم بد نمي تواند خوبي کند.در اينجا اراده ي ما اصلآ وجود ندارد.من با اين چارچوب که ما را مقهور و محکوم ميداند مخالفم.تقدير من به دست خود من است و به اراده ي خود من. اين اسلام نيست.اسلام را دين(نه)کرده اند.هي ميگويند نکن،نرو،نساز،نشين.به گفته ي دکتر شريعتي واي به ديني که(نه) ان از(اري) ان بيشترباشد.نبايد کردار مومن نماها را به پاي دين بگذاريم.به دنبال اسلام نابم نه اسلامي که قران انرا براي درمان مريض،دزدنزدن به خانه،براي شب قدر،براي به بهشت رفتن و ... ميخواهند.اسلامي که روزه اش براي رژيم غذايي باشد را نمي خواهم.اينها اسلام نيست.اينها را جزء اسلام کرده اند.

                       قومي متفکر اندر ره دين                  قومي به گمان فتاده در راه يقين

             مي ترسم از انکه بانگ ايد روزي                  کاي بي خبران راه نه انست و نه اين.

ولي چطور مي توانم به کسي که جسمش را اين همه دو ست دارد لذت رهايي از اين قفس را شرح دهم؟!چطور مي توانم زيبايي اسمان را به کسي که ميلي به سربلند کردن ندارد نشان دهم؟!چگونه مي توانم لذت انتخاب کردن را به کسي که دوست دارد انتخاب شود را بچشانم؟!

روزي در جمعي نشسته بوديم و در مورد هدف از زندگي صحبت مي کرديم.يکي گفت هدف من کمک به نوع بشر است.ولي اين هدف نمي تواند هدف زندگي باشد.يعني خداوند انسانها را افريده که فقط به انسانها کمک کنند؟همين! اگرچه ارزشي گرانقدر است ولي ارزش اينکه هدف باشد را ندارد.اگر کسي همه ي مردم را نجات دهد ولي خودش رشد نکند و همان پايين بماند چندان با ارزش نيست.ديگري گفت هدفم عدالت اجتماعي است.خيلي هدف جذابي است ولي انچه که بايد باشد نيست.سومي گفت هدف من قرب الهي است.خيلي زيباست.ولي احساس ميکنم خودش هم معنايش را نمي فهمد.فقط به صورت يک کليشه بيان مي شود.ايا خداوند محتاج ماست که ما را بيافريند تا به او نزديک شويم.ايا هدف خداوند اينست که ما را بيافريند تا همنشين او شويم.پس اگر چنين است خدا نيازمند است و اگر چنين است بايد نام خدا را برداشت.پس ديدم اين هم انچه که بدنبالش هستم نيست.نفر اخر گفت شايد هدف از زندگي اينست که بفهميم هدفمان از زندگي چيست.احساس کردم اين از همه بهتر بود.بسيار حرف شيريني بود.حداقل از بقيه منطقي تر بود.هرچه در جستجوي هدف از زندگي مي رويم فقط ميتوانيم گزينه ها را نقض کنيم ولي نمي توانيم جواب را پيدا کنيم.گاه احساس مي کنم شايد اين حرف کوئيلو درست باشد که مي گويد يکبار زندگي کردن مانند اينست که زندگي نکرده ايم.چون نميدانيم از زندگي چه مي خواهيم.در تجربه ي دوم است که مي دانيم چگونه و براي چه زندگي مي کنيم.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نوروز دیگر نوروز نيست!

داشتم بستني مي خوردم.خيلي خوشمزه بود.کاکائويي بود.ناگهان ديدم يه بچه ي کوچيک جلوم ظاهر شد.استين راستش تا نيمه پاره بود.زانوهاي شلوارش پاره بود.چيزي هم به پاهاش نبود.بهم گفت ميشه به يکم از بستنيت بهم بدي.با بهت بستنيمو بهش دادم.ديدم پاهام توان نگه داشتن بدنمو از دست داده.يه گوشه نشستم.داشتم از شدت نفرت و ناراحتي ميترکيدم.نفرت نه از بچه.نفرت از خودم.از خودم تعجب ميکردم که چطور اين همه بي خيالم.از اين ناراحت بودم که چرا کار چنداني به جز يک بستني از دستم بر نمياد.نوروز ديگر نوروز نبود.چون ميدانستم عده اي هستند که نوروز ندارند.عده اي هستند که مدتهاست ميوه گيرشان نيامده.مدتهاست گوشت نخورده اند و تا به حال در عمرشان مزه ي پسته را نچشيده اند.بسيارها ميدانم و ميبينم.ولي حيف که... .اين پسر فقير فرزند فقر است.اين پسر ممکن بود که در يک خانواده ي پولدار به دنيا مي امد.به اين فکر کردم که ممکن بود من هم جاي اين پسر بودم.با همين وضع.اصلآ توانائي تصور چنين چيزي را داريد؟ميتوانيد خود را به جاي اين پسر بگذاريد؟عيدي براي من نماند.عيد چندان براي من شيرين نبود.نوروزديگر نوروز نيست.

                                   جرم اينست !

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دوچندان نقب،در هر نقب چندين حجره،در هر حجره چندين مرد در زنجير ...

از اين زنجيريان،يک تن،زنش را در تب تاريک بهتاني به ضرب دشنه اي کشته است.

از اين مردان،يکي،در ظهر تابستان سوزان،نان فرزندان خود را،بر سر برزن،به خون نان فروش سخت دندان گرد اغشته است.

از اينان،چند کس در خلوت يک روز باران ريز بر راه رباخواري نشسته اند.

کساني،در سکوت کوچه،از ديوار کوتاهي به روي بام جسته اند.

کساني نيمه شب،در گورهاي تازه،دندان طلاي مردگان را مي شکستند.

من اما هيچکس را در شبي تاريک و توفاني نکشتم

من اما راه را بر مرد رباخواري نبسته ام

من اما نيمه هاي شب زبامي بر سر بامي نجسته ام.

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دوچندان نقب،در هر نقب چندين حجره،در هر حجره چندين مرد در زنجير ...

در اين زنجيريان هستند مرداني که مردار زنان را دوست مي دارند.

در اين زنجيريان هستند مرداني که در رويايشان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر برميکشد فرياد.

من اما در زنان چيزي نمي يابم،گر ان همزاد را روزي نيابم ناگهان،خاموش.

من اما،در دل کهسار روياهاي خود،جز انعکاس سرد اهنگ صبور اين علف هاي بياباني که ميرويند و مي پوسند و مي خشکند و مي ريزند،با چيز ندارم گوش.

مرا اگر خود نبود اين بند،شايد بامدادي،

همچو يادي دور و لغزان،

مي گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

                                               جرم اينست !

                                               جرم اينست !

                                                                                           شاملو (بامداد)


لینک

 هبوط

چه خوب میشد اگر انسان فقط از جسم ساخته شده بود.چه خوب بود روحی،معنویتی و تفکری وجود نداشت.

خانه ای داریم.ماشین هم که داریم.چند تیکه زمین هم که شکر خدا داریم.خانواده ی خوب و اسم و رسمداری هم که داریم.بوی ادکلمان هم که همه رو کلافه کرده.ای انسان، پس چه مرگته؟!

کاش میشد مانند مردمانی که فقط جسم دارند زندگی کرد.خدا میدانست که اینها می توانند با همان جسم زندگی خوبی داشته باشند.این روح فقط وبال گردن است.

چه روح مزخرفی!هرچه اب مینوشم سیراب نمیشوم.هرچه غذا می خورم باز گرسنه ترم.هر چه مشهورتر میشوم باز گمنامترم.هرچه قدرتمندتر میشوم باز ضعیفترم.این چه موجودیست که هیچ چیز توان ارضای ان را ندارد.

شاید خصلت زمین اینست.این صحرای مرموز و ترسناک.همه با یک نام یعنی انسان در ان زندگی می کنند ولی هنوز من نتوانسته ام معنای انسان را بفهمم.این همه انسان هیچکدام هم با هیچکدام سنخیتی ندارد.یک انسان مثل هیتلر که تعدادی فیلسوف را در یک اتاق جمع می کند تا در 15 ساعت فلسفه ای بسازند که بتواند با ان کشت و کشتار راه بیندازد.جنگی که هم ابروی علم را برد و هم ابروی فلسفه را.و از همه مهمتر ابروی انسان را که نشان داد انسان به هیچ چیز پایبند نیست.یکی هم حسین ابن علیست که ظلم را برنمی تابد و برای زنده نگه داشتن شرافت و انسانیت شهید می شود.

راستی!یادم رفته بود که همه ی ما فرزند قابیلیم.این که فرزند کیستیم را شریعتی به یادم اورد.وقتی که پدر قابیل است معلوم است که فرزند چه میشود.ان موقع که قابیل به برادرش رحم نکرد،معلوم بود که سرنوشت انسان به کجا می کشد.(سالی که نکوست از بهارش پیداست).همه اش تقصیر ادم و حواست که من را به این جزیره ی ناشناخته که به جز تعداد اندکی اشنا درونش نمیبینم تبعید کردند.

((می اندیشم پس هستم)).اینرا دکارت می گوید.اینان چه راحت خود را قانع کرده اند.ای فیلسوف نام،بودن یا نبودن که مهم نیست.به قول شریعتی((کدامین بودن)) مهم است.حالا بیشتر ما باشیم یا نباشیم.چه گلی به سر انسان زده ایم.ای کاش واژه ای بود که به جای انسان به کار ببرم،چون هنوز معنای انسان را نفهمیده ام.ولی ناگزیرم از این اصطلاح.

هرچه بر سرم میاد از زیاده خواهی روح است.هی میگویند افکارت را در ذهنت داشته باش ولی جمع را رها نکن و با دیگران هم باش.هرچه تلاش میکنم نمی شود.اخرش یک جایش می لنگد.چطور میتوان دو نقیض را یکجا جمع کرد.یا انسانیتم را از دست میدهم و یا انسانها را از دست می دهم.

بلی.چه سخت است وقتی میبینم به جز چند رفیق که از بچگی با هم بودیم،با هم بزرگ شدیم،هنوز با هم هستیم کسی نمی فهمد چه می گویم.درد ما چند نفر یکی است.هرکداممان هر کجا که هستیم،فقط خودمان به داد خودمان شاید بتوانیم برسیم.یک عده که مداوم فقط برای اینکه ابراز وجودی کرده باشند طبق معمول بزک می کنند و با خزعبلاتشان مرا میرنجانند.رنج نه به خاطر حرفشان.رنج به خاطر اینکه نمیدانند چه می گویم و شاید هم نمی خواهند بدانند.از جهلشان میرنجم.یک عده هم که فقط برای خنداندن دیگران نظر میگذارند.شاید همه ی حرفهای من در این چند جمله ی دکتر شریعتی بهتر بیان شود: ((خود را در خویشتن گم کردن و نیافتن و بدتر از این،از میان چندین چهره ی مشکوک و فرار و نامانوس خود را به یقین و اطمینان باز نشناختن رنجی است که در تصور نمی گنجد و من انرا در دل احساس کرده ام)).


--------------------------------------------------------------------------------


لازم دیدم سخنی از دکتر شریعتی را در زیر بیاورم.زیرا انچه را که میخواستم بگویم به زیبایی بیان کرده.

((یکی از عواملی که انسان را در جامعه اش تنها می گذارد، بیگانه بودن اوست با آنچه که مردم همه می شناسند؛ تشنه ماندن اوست در کنار جویبارهایی که مردم از آن می آشامند و لذت می برند؛ گرسنه ماندن اوست بر سر سفره ای که همه خوب می خورند و سیر می شوند.

روح به میزانی که تکامل می یابد و به آن انسان متعالی ای که قران از آن بنام قصه آدم یاد می کند، می رسد تنهاتر می شود. چه کسی تنها نیست؟ کسی که با همه، یعنی در سطح همه است.کسی که رنگ زمان بخود می گیرد، رنگ همه را بخود می گیرد و با همگان تفاهم دارد و در سطح موجودات و با وضع موجود ، به هر شکلش و هر بعدش منطبق است. این آدم احساس تنهایی و تک بودن و مجهول بودن نمی کند، چرا که از جنس همگان است. او در جمع است ،با جمع می خورد و می پوشد و میسازد و لذت می برد. احساس خلاء مربوط به روحی است که آنچه در این جامعه و زمان و در این ابتذال روزمرگی وجود دارد نمی تواند سیرش کند. احساس گریز، احساس تنهایی در جامعه و در روی زمین و احساس عشق که عکس العمل این گریز است، او را بطرف آن کسی که می پرستدش و با او تفاهم دارد میکشد، به آن جایی که جای شایسته اوست و متناسب با شخصیت او، احساس تنهایی و احساس عشق در یک روح به میزانی که این روح رشد می کند، قویتر و شدیدتر و رنج آورتر می شود.

                         درد انسان، درد انسان متعالی، تنهایی و عشق است.   ))

لینک

 ابگینه شکستی

مشغول خواندن شعر چنین می اندیشم حسین پناهی بودم.از شدت شعف در پوست خود نمی گنجیدم.انچه در خیالم عبور و مرور می کرد،توقف مختصری نمی کرد که مجالی برای نوشتنش بدهد.

به کودکی ام برگشتم و زمانی هر چند کوتاه به ان فکر کردم.به معصومیت طبیعی ان.نه به دنبال معصومیت بودیم و نه به دنبال پاکی.ولی پاکترین معصومیت را نادانسته و ناخواسته در خود داشتیم.ولی حیف که روزگار به اهستگی در گوشم زمزمه می کرد : پسر به احتیاط رو اکنون که ابگینه شکستی.چه زیبا بود.اموری که امروزه زندگیمان را بر اساس ان ساخته ایم و می سازیم اهمیتی برایمان نداشت.برایمان هیچ فرقی نمی کرد.هیچ فرقی نمی کرد موبایلت نوکیا باشد یا سونی اریکسون.هیج فرقی نمی کرد شلوار جینت لاکسته باشد یا دیزل.هیچ فرقی نمی کرد یساری بخواند یا یانی اهنگ بنوازد.حتی هیچ هم هیچ فرقی نمی کرد.

گذشتند روزها از پس هم و ما به روزتر شدیم.معصومیتمان را ازمان گرفتند و بهمان گفتند معصوم باشید.رفتیم در پی معصومیت.هرچه رفتیم کمتر پیدا کردیم.تازه فهمیدیم که در کودکی معصوم بودیم و نمیدانستیم.انها که موفق بودند توانستند معصومیتی دست و پا شکسته که فقط نامش معصومیت بود را برای خود دست و پا کنند.معصومیتی مصنوعی.معصومیتی ظاهری و تصنعی.معصومیت اصیل و طبیعی را دادیم و معصومیتی مصنوعی گرفتیم.اصل را دادیم و بدل گرفتیم.این را می گویند کسب تجربه.این را می گویند رشد و این را کلاه روزگار هم می نامند.حال که رشد کرده ایم.تجربه پیدا کرده ایم.به خیال خود میدانیم.چگونه زیستن را پیدا کردیم.ولی این دانائیمان،هرچه دانستیم و می دانیم سودی برایمان نداشت و انهایی را هم که نمی دانستیم ترسیدیم بپرسیم.

مطلع شعر چنین می اندیشم ((در کودکی ما را از تماشای شترها منع می کردند و در بزرگسالی از تماشای گذشته!کسی نگفت!هیچ!کسی به ما گفتنی ها را نگفت!هیچ ... ))

لینک

 انسان و انسانیت

مدتها بود که قصد داشتم این مطالب رو که شدیدآ ذهنم رو مشغول کرده بود بنویسم ولی نمیشد.بعد از مدتها امکانش پیش اومد ولی در عین حال اون چیزی که میخواستم نشد...این نوشته رو با زمینه ای از مطالب دکتر شریعتی نوشته ام.البته مطالبی که درون پرانتز هستن نقل قول مستقیم از ایشون میباشد.

سارتر میگوید انسان خالق خویش است.خدای خود است و مسلط بر طبیعت و تسخیر کننده ی قوای طبیعت.اگزیستانسیالیستها و همچنین اومانیستها به یک حرف میرسند و ان اینکه انسان یک ذات اشرف از طبیعت وعالم فیزیک است.ولی با این حال اسلام عالیترین تحلیلها را از انسان به عمل اورده به گونه ای که هیچ مکتب افراطی اومانیستی هم از بشریت تا این اندازه تجلیل نکرده است.اسلام میگوید انسان خویشاوند خداست،شبیه خداست،نماینده ی خداست و جانشین خداوند در عالم طبیعت.

انسان،اگاه،دارای اراده،افریننده،تغییردهنده،عصیان کننده و تسخیر کننده ی طبیعت و بر هم زننده ی تقدیر خویش است.

ولی این انسان به روزمرگی می افتد که قاتل هر انسان است.انسان در چرخه ی زندگی می افتد و گاه علایقی هم پیدا میکند.((در این دور باطل ادم احساسات مخصوصی هم پیدا میکند ،نیازها،ایده ال ها،حسدها،کینه ها،عشق ها و دردهای مخصوص،در حدی که برای ادمی که اندکی اگاه باشد چندش اور است)).و واقعا برای انسان اگاه چندش اور است.گاهی اوقات اتفاق می افتد که فردی پیش شما می اید و می خواهد درد دل کند.درد دل از چیزهایی که واقعآ مضحک است و به بلاهت این بدبخت باید خندید.

اگر مجموع چیزهایی که در شبانه روز ارزوی داشتن انرا داریم.از ان لذت می بریم.به دیگران برای ان چیز غبطه می خوریم.ایده الهای مبتذل ما در زندگی و حتی ارزو و رو یاهامان را بر روی یک برگ کاغذ بنویسیم و در یک حالت اگاهانه به ان نگاه کنیم،از وجودمان،قیافه مان،هیکلمان و اصلا از بودنمان متنفر میشویم.

یک روز بیرون میرویم برای خریدن یک پیراهن،ناگهان پیراهنی توجهمان را جلب میکند.میرویم که انرا بخریم.میبینیم که اخرین پیراهن از ان نوع بود که اتفاقآ ما سر بزنگاه میرسم و انرا میخریم.یک نفر دیگر کمی دیرتر میرسد و پیراهن را از دست میدهد.انوقت چه لذتی میبریم و برای همه تعریف میکنیم و بدبختی اینست که همه به خوش شانسی شما اذعان میکنند.چه لذت مبتذلی میبریم و چه خوشحالی های پوچ و بیهوده ای.

این ادمی که به عرش کبریا میرسد و سرش از اسمان بالا میرود،تا چه حد پست و ذلیل شده به حدی که یک خوک استعداد ذلت او را ندارد.گاه ادمی را میبینم که بسیار خوشحال است و به گفته ی دکتر شریعتی با خودش می شنگد.به چه خاطر؟به خاطر اینکه صبح سر کلاس یک مزه پرانی کرده و همه هم خندیده اند.و حال برای رسیدن به این چیزها چه ها را فدا میکنیم؟ایا اصلآ میدانیم که چیزی فدا میشود یا نه؟شخصیتمان چه میشود؟انسانیتمان؟((غرور خدایی انسان))؟((امکان عصیان))؟...؟ایا روزانه لحظه ای درباره ی انها تامل میکنیم؟!((بعد میبینیم که خود ((من))،این((من))که از جنس خداست،از ان بالاها امده پایین،در سطح لجن،مثل کرم که از لاشخوری به شعف امده!!!))

باید تکانی بخوریم،تلنگری.((از عمق لجن بیرونمان کشند،توی افتاب نگهمان دارند،خشکمان کنند و تکانمان دهند،محکم به دیوارمان بکوبند و بگویند که ((تویی))،((تویی)).)).

ایا هدف خداوند از افرینش انسان این بوده و این است؟؟؟

به حرفهای روزانه ای که میزنیم کمی توجه کنیم.چه میزانی از انها ارزش گفتن دارند.چه میزانی از ان گفتنش با نگفتنش توفیر دارد؟

اصلا به نیت کارهامان توجه کنیم.نیتمان چیست؟ایا غیر از این است که در دید دیگران خوب جلوه کنیم.همه در حال نقش بازی کردن هستند.می ترسند اگر خودشان رو شود دیگران از بوی تعفن به انها نزدیک نشوند.((تو در متن این منجلابی که خانه ی همه ی حیوانات و نباتات است)).

برای خوشایند دیگران به راحتی دروغ میگوییم.تملق میگوییم و براحتی انسانیتی برایمان نمی ماند.سپس از این کارها لذت هم میبریم.چه فدای چه میشود!

((خداوند در وجود تو نفس می کشد))میتوان همچون نوک سرو ازاد باشی.در بند خانه و سامان نباشی.((همچون نیلوفر،اما((بی الایش اب))!نیلوفر در اب می شکفد،اما از اب،از لجن،بیرون می اید،روی اب می شکفد،تمام وجودش،تمام هستی اش،یک دهن می شود در برابر خورشید،خشک!بی رطوبت اب،گر چه در متن اب روییده!))

لینک

 گلایه های من از من

دنیا به اضداد زنده است.روز است که به شب معنا میدهد.سیاهی است که به سفیدی معنا میدهد و بهشت است که به جهنم معنا میدهد.انجا که کوئیلو در کیمیاگر می گوید شاید خداوند صحرا را بدین خاطر میافریند تا انسان از دیدن نخلها لذت ببرد . این زیبایی انجا جلوه ی بیشتری پیدا میکند که ببینیم انچه که در این دنیا اتفاق می افتد،چه بر ما و چه با ما همه را دست یک نفر رقم میزند وشاید با این دیدست که بتوان در برابر مشکلات ایستادگی کرد.انکه ما را افریده،هم او جریان زندگیمان را در دست دارد.پس ما را چه غمیست وقتی بدانیم که انکه که ما را افریده ما را مواظبت خواهد کرد.

این ولی هایی که در زیر نوشته ام دل من را به درد می اورد.قصدم پند و اندرز نیست.قصدم اینست که عیوب خودم را برای خودم تشریح کنم.شاید بتوانم مشکل خودم با خودم را و نیز سردرگمی ام را درمان کنم.

ولی ما خداوند را در حد انسان کوچک کرده ایم.ولی ما کار خوب را فقط به خاطر بهشت یا انظار دیگران میکنیم نه به خاطر زیبایی بخشیدن به خودمان.ولی ما بدیها را فقط به خاطر جهنم یا ترس از خداوند ویا انظار دیگران انجام نمیدهیم نه بخاطر اینکه شخصیتمان را خرد نکنیم و نه به خاطر زشت کردن خودمان.ولی ما دنیا را انطوری که میخواهیم میبینیم نه انطوری که هست.ولی ما از شناخت ناشناخته ها می ترسیم.ولی ما حاظر نیستیم انچه را که بدان عادت کرده ایم به خاطر انچه دوست داریم رها کنیم.ولی همه ی ما خود را عقل کل میدانیم،خود را انسانی کامل میدانیم بدور از هر گونه عیب و ایراد.ولی همیشه به جای اینکه با هم بخندیم به هم میخندیم. ولی حاضریم به خاطر خنداندن دیگران دست به هر کاری بزنیم.ولی همیشه در حال تقسیم بندی خودی از غیر خودی بالاخص پسر از دختر یا دختر از پسر هستیم.ولی گاه اینقدر غرور داریم که حاضر نیستیم به هم سلامی کنیم.ولی همیشه اخلاقی کنفدراسیونی داریم.ولی ما حال را فدای اینده و گذشته میکنیم در حالیکه کوئیلو معتقد است هر لحظه برای ما عید است.

و ولی های بیشمار دیگری ...

پس باید نگرشی دوباره در خویشن کنیم و شاید لازم باشد خویشتن خود را دور بیاندازیم و خویشتنی نو برگزینیم.

لینک

 تکرار تاریخ

در ابتدا باید بگم که شاید این نوشته کمی ناسیونالیستی باشه ولی سعیم رو میکنم اگه امکان داشته باشه ناسیونالیست بودنش رو کم کنم.

از ان زمان که پادشاهان لر بزرگ ایران کوروش و داریوش بر ایران حکومت میراندند تا به حال یکی از تاثیرگذارترین اقوام ایرانی قوم لر میباشد.انجا که کوروش در کتیبه ی بیستون میگوید ((زورا نیکنم))به معنی ((ظلم نمیکنم)) که یک عبارت لریست ویا انجاکه داریوش برای مدتی در تنگ تامرادی که بخشی از بویراحمد است ایران را حکومت میکرد.

در گذر زمان انجا که به زمان داریوش سوم میرسیم،سردار رشید وی اریو برزن،مردی از بویراحمد در برابر لشکر اسکندر مقدونی که از سمت خوزستان وارد ایران شده بود در تنگ تامرادی ایستادگی کرد.اگر انجا خیانت مردی لیکیه ای نبود شاید حال در ایران کسی این مرد مقدونیه ای را نمی شناخت.

و بعد از سالها در زمان رضاخان،کی لهراسب که از ظلم حکومت به تنگ امده بود باز هم در تنگ تامرادی در برابر نیمی از ارتش رضاخانی ایران که عشایر عرب جنوب،بختیاری قشقایی و ... را نیز به همراه داشت،ایستادگی کرد و در نبرد تنگ تامرادی انها را شکست داد و کار بدانجا رسید که رضاخان سخت ترین شب عمر خود را شب جنگ ارتشش با بویراحمدی ها دانست وادامه ی حکومتش را در گرو ان.باز هم خیانت باعث شکست لهراسب در نبرد گجستان(بعد از نبرد تنگ تامرادی)شد.

سینه ی تنگ تامرادی چه مردانی را در خود جای داده است ولی حسرت انجاست که همه انها را از یاد برده اند.در کدام کتاب تاریخ مدرسه و حتی دانشگاه مطلبی هرچند مختصر در مورد شجاعتهای اریوبرزن،دلاوریهای کی لهراسب واصلآ بهتر است بگویم بویراحمد ویا به صورت کلی تر قوم لر امده است.

پس از انقلاب باز هم تاریخ تکرار شد.در جنگ هشت ساله هر جا که کاری از دست کسی برنمی امد جوانان لر وارد عمل میشدند.لرها بیشترین رزمنده را نسبت به جمعیتشان به جبهه فرستادند.در همه ی اینها باز هم همه دچار فراموشی شدند و همه ی افتخارات را به دیگران نسبت دادند.انجا بیشتر حسرت میخوریم که وقتی تحصیل کرده ترین قوم ایران قوم لر است،در میان سردمداران کشور چندان نفوذی ندارند.حال هم که به استانهای لرنشین بنگریم خواهیم دید که محرومترین استانهای کشور استانهای لرنشین است.قوم لر همیشه به صداقت،صفای دل و پاکی معروف بوده است.حامیان دائمی جمهوری اسلامی ایران لرها بودند وهستند،ایا دلیل این محرومیت کم توقع بودن و حمایت بیشتر از نظام نیست؟!ایا اگر لرها مثل بعضی از اقوام ایرانی به دنبال جدایی طلبی بودند تا این اندازه محروم واقع میشدند؟!

ولی باز هم قوم لر حامی نظام جمهوری اسلامی خواهد بود در عین حالی که امید چندانی به اینکه مدیران گوشه چشمی به این مناطق بیاندازند نیست.پس باید خودمان دست به کار شویم و خودمان به فکر خودمان باشیم و این کار از طریق حمایت از یکدیگر و اتحاد قوم لر میسر است. پس :

                                              به امید اتحاد قوم لر

لینک

 


منو اصلی

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ


نویسنده ویلاگ

محمد مهدی دولت ابادی


آرشیو موضوعی

اشعار و مطالب مربوط به قوم لر
طنز
اشعار زیبا
خواندنیهای جالب
ترفندهای اینترنتی
حرفهای من


آرشیو وبلاگ

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386


پیوندها

روانشناسي دانشگاه شيراز
کافه چکش- بابك نجفي-
رهای زيبا
کامران نجف زاده
پسران بد
مهمون تازه وارد
کیمیای عشق
با سیاوش از آتش
لربلاگ
کرانه گمنام .فرزند لر
به میهمانی باران بیا... بهار اینجاست...
نامه هايی که پاره کردی
حرار
ما هیچ ما نگاه
خط خطی های شبانه
کد های جاوا اسکریپت
لُرِسّو
گفتار سبز
نشريه ي فرهنگي و اجتماعي مردم لر
از ابتدا
پارادوکس
كلبه من
تاریخ قوم لر
لریاتی
پائولو كوئيلو
دار المجانين
یه دنیا حرف از دفتر خاطرات
تريبون آزاد
كلبه كوچولوي ِ‌ من
تولد دوباره
سراب در دویدن آهو
آری آغاز دوست داشتن است
قاصدک یا پرستو
اولین عشق
خرها عمر دراز دارند
نگارش هذیونیات یک ابله
چراگاهی برای نسل فهیم
دوست ايران



 RSS